پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۱

دمی که آن گل خندان به قصد خون منست

ز خوی نازک او نیست از جنون منست

به ناامیدی از آن آستان شدم محروم

نشان بخت بد و طالع زبون منست

برون ز بزم طرب سوزدم به خنده چو شمع

کسی که بی‌خبر از آتش درون منست

رقم به منصب فرهادیم کشید قضا

که بار خاطر من کوه بیستون منست

مران به گریه‌ام ای باغبان ز گلشن خویش

که آب و رنگ گل از اشک لاله‌گون منست

تو خود به عشوه نظر کن به سوز گفتارم

چه احتیاج به افسانه و فسون منست

دلیل سوز فغانی بس است آتش آه

نشان داغ درون شعلهٔ برون منست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۳خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجست
  2. شمارهٔ ۱۲۴ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلست
  3. شمارهٔ ۱۲۵عاشقان را دم گرم و نفس سرد بس است
  4. شمارهٔ ۱۲۶عیدست و نوبهار و چمن سبز و خرّمست
  5. شمارهٔ ۱۲۷چمن ز سایهٔ سروت چو گلشن ارمست
  6. شمارهٔ ۱۲۸در دلم سوزی عجب از عشق زیبا دلبریست
  7. شمارهٔ ۱۲۹چمن شکفت و نسیمی ز هر گلی برخاست
  8. شمارهٔ ۱۳۰آزاد بلبلی که به دام بلا نسوخت
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.