پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۹

نیست بیرون و درونم ذره‌ای خالی ز دوست

صورتم آیینهٔ معنی و معنی عین اوست

آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون زار

هیچ غیر از دوست نبود گر برون آیم ز پوست

حسن روز افزون یار و عشق خرمن‌سوز من

همچو گل در غنچهٔ سیراب و چون می در سبوست

اختلافی هست در صورت ولی معنی یکی‌ست

آنچه در هر لاله‌ای رنگ است در هر نافه بوست

دیده را آبی و دل را آتشی دارد مدام

آه ازین معجز که در آیینهٔ روی نکوست

دوست می‌داند که سوز و درد من بیهوده نیست

هر پریشانی که هست از دشمن بیهوده‌گوست

سایهٔ لطف از فغانی کم مکن ای آفتاب

جان فدای مهربانی باد کاینش خلق و خوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۱دمی که آن گل خندان به قصد خون منست
  2. شمارهٔ ۱۲۲ماه رخسار تو آیینهٔ مقصود منست
  3. شمارهٔ ۱۲۳خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجست
  4. شمارهٔ ۱۲۴ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلست
  5. شمارهٔ ۱۲۵عاشقان را دم گرم و نفس سرد بس است
  6. شمارهٔ ۱۲۶عیدست و نوبهار و چمن سبز و خرّمست
  7. شمارهٔ ۱۲۷چمن ز سایهٔ سروت چو گلشن ارمست
  8. شمارهٔ ۱۲۸در دلم سوزی عجب از عشق زیبا دلبریست
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.