پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۹۷

گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت

گفتم علیل و زارم گفتا شفا دهیمت

گفتم که شدجدایی سر بار بینوایی

گفتا مدار اندوه برگ ونوا دهیمت

گفتم که چون دهانت هیچم نمانده دیگر

گفتا که هر چه خواهی در هر کجا دهیمت

گفتم ز جان به تنگم با بخت خود به جنگم

گفت ار صلاح دانی صلح وصفا دهیمت

گفتم به چشم مردم خوارم ز عشق رویت

گفتا ببین چگونه قدر و بها دهیمت

گفتم که داده عشقت آسودگی به دهرم

گفتا که رستگاری هم نیز ما دهیمت

گفتم گدای کویت آمد بلنداقبال

گفتاکه تاج و تختی چون پادشا دهیمت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۹رشک می آیدم ز پیرهنت
  2. شمارهٔ ۱۰۰چه سان از رخ دهم نسبت به ماهت
  3. شمارهٔ ۱۰۱از بی وفایی یار دارم بسی شکایت
  4. شمارهٔ ۱۰۲دلا تا چند ابجد تا کی ابتث
  5. شمارهٔ ۱۰۳تو شاه حسنی و داری ز مشک بر سر تاج
  6. شمارهٔ ۱۰۴داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج
  7. شمارهٔ ۱۰۵سر زلف تو می گردد به رخسار تو گاهی کج
  8. شمارهٔ ۱۰۶زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنج
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.