پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱

از بی وفایی یار دارم بسی شکایت

کومحرمی که گویم در پیش او حکایت

ای یار بر من زار رحم ورعایتی کن

کز شاه بر رعیت لازم بود رعایت

گفتم به دل میسر گردد وصال دلبر

گفتا بلی نماید طالع اگر حمایت

گمراه وخوار وزاریم حیران و بی قراریم

یا هادی المضلین ما را بکن هدایت

ای ساقی ار دهی می خم رانمای ساغر

کاین باده ها به مستی ندهد به ما کفایت

از یار ناامیدیم از عارفی شنیدیم

« یارب مباد کس رامخدوم بی عنایت»

گفتی که تا چه حد است عشق بلنداقبال

چون حسن یار نبود در عشق او نهایت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۳تو شاه حسنی و داری ز مشک بر سر تاج
  2. شمارهٔ ۱۰۴داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج
  3. شمارهٔ ۱۰۵سر زلف تو می گردد به رخسار تو گاهی کج
  4. شمارهٔ ۱۰۶زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنج
  5. شمارهٔ ۱۰۷دمید گل به چمن ساقیا بیاور راح
  6. شمارهٔ ۱۰۸اگر که تیغ کشی و کنی مرا مذبوح
  7. شمارهٔ ۱۰۹گوید ار کس ز معجزات مسیح
  8. شمارهٔ ۱۱۰چه خوردی که گشتی چنین ارغوان رخ
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.