پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴

داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج

برده است از مشک و عنبر بس که گیسویت رواج

راستی دانی که زلفت راست گردن از چه کج؟

از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج

خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنم

روزها رفته است و آید بوی مشکم از دواج

بازی چوگان و گو خواهم که از پستان و زلف

ز آبنوس آورده ای چوگان و داری گوی عاج

خواهی ار دانی که از دست دلت چون شد دلم

سنگی اندر چنگ آور بر زن او را بر زجاج

از تو دارم زخم از آن مرهم نمی خواهم ز کس

از تو دارم درد از آن هرگز نمی جویم علاج

بارک الله بس که شیرین است شهد لعل دوست

شد بلند اقبال از یک بوسه محروری مزاج

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۶زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنج
  2. شمارهٔ ۱۰۷دمید گل به چمن ساقیا بیاور راح
  3. شمارهٔ ۱۰۸اگر که تیغ کشی و کنی مرا مذبوح
  4. شمارهٔ ۱۰۹گوید ار کس ز معجزات مسیح
  5. شمارهٔ ۱۱۰چه خوردی که گشتی چنین ارغوان رخ
  6. شمارهٔ ۱۱۱دل برد و گشت پنهان از چشمم آن پری رخ
  7. شمارهٔ ۱۱۲تو را به است ز به غبغب وز سیب زنخ
  8. شمارهٔ ۱۱۳مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.