پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۱

دل برد و گشت پنهان از چشمم آن پری رخ

از بردن دل افسوس وز رفتن وی آوخ

هر کس که افتدش راه روزی به کوی آن ماه

هم سال اوست فیروز هم فال اوست فرخ

از شکل آدمی غم در شکل دیگرم کرد

قد صانی دلیل فی مذهب التناسخ

کی جان من پیاده سالم کنم ز دستش

صد شاه را به یک کش فرموده مات از رخ

چون من طلب نمایم ازکیمیای وصلش

کز سوز دل اگر یخ خواهم بگویدم یخ

اندیشه ای ندارم با سر قدم گذارم

روید به راه عشقش گر جای سبزه ناچخ

نازم به دست ساقی کز ما نهشت باقی

از آنچه داد از خم برد آنچه بود در مخ

از تو بلنداقبال چون مسئلت نماید

او را مساز محروم حرفی بگو به پاسخ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۳مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ
  2. شمارهٔ ۱۱۴آن نگار از گریه طفل دل مرا آرام کرد
  3. شمارهٔ ۱۱۵دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیاد
  4. شمارهٔ ۱۱۶هر قطره خونی که ز چشم ترم افتد
  5. شمارهٔ ۱۱۷ز غم هر دم دل خون دیده ام خونبارتر گردد
  6. شمارهٔ ۱۱۸تا رز آرد غوره وآن غوره تا انگورگردد
  7. شمارهٔ ۱۱۹زاهدا کم کن بلنداقبال را تکفیر و رد
  8. شمارهٔ ۱۲۰منجم گفتامشب مه قران با آفتاب دارد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.