پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۲

تو را به است ز به غبغب وز سیب زنخ

به دستم آید اگر این دو یک زمان بخ بخ

ز کشته‌ها همی از بس که پشته‌ها سازی

به هرکجا که گذر می‌کنی شود مسلخ

رفو به چاک دل ما نمی‌شود جز این

که گیری از مژه سوزن ز تار گیسو نخ

به پیش چهر تو آتش بدان همه گرمی

روا بود شود افسرده‌تر اگر از یخ

نثار بزم حضورت اگر کنم سر و جان

همان حدیث سلیمان شده است و ران ملخ

مرا به جان تو نزدیک‌تر ز جان و دلی

کنند دورم اگر از برت دو صد فرسخ

چه فخرها که به خاقان کند بلنداقبال

چو زنگی‌اش دهی ار جا به گوشهٔ مطبخ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴آن نگار از گریه طفل دل مرا آرام کرد
  2. شمارهٔ ۱۱۵دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیاد
  3. شمارهٔ ۱۱۶هر قطره خونی که ز چشم ترم افتد
  4. شمارهٔ ۱۱۷ز غم هر دم دل خون دیده ام خونبارتر گردد
  5. شمارهٔ ۱۱۸تا رز آرد غوره وآن غوره تا انگورگردد
  6. شمارهٔ ۱۱۹زاهدا کم کن بلنداقبال را تکفیر و رد
  7. شمارهٔ ۱۲۰منجم گفتامشب مه قران با آفتاب دارد
  8. شمارهٔ ۱۲۱خون به دل از بوی مویت نافه تاتار دارد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.