پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۹۵

ذکری که تا سحر دوش صوفی به های وهو گفت

من می شنیدم امشب می از دل سبوگفت

گفتم بهشت روزی خواهد شد ازچه طاعت

شیخی بگفت روزه مستی به حسن خو گفت

عنبر ز بوی مویت بنگر شده نصیری

کافتاده زیر زلفت گوید هر آنچه اوگفت

گفتا دلم به زلفت کاشفته ای چرا گفت

از همنشینی توگفت وعجب نکوگفت

گفتم دل ازکفم رفت گفتی خبر ندارم

ز آشفته حالی اوزلف توموبه موگفت

کر کردگوش ها را دل در سراغ دلبر

کوکو ز بس چوقمری پیوسته کو به کو گفت

گفتا شنیده ام یار دادی به غیر دل را

بر ماچه تهمتی بودکان شوخ روبرو گفت

آخر بلنداقبال مغزش زکام بگرفت

از بس همی حکایت زآن زلف مشکبو گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۷گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت
  2. شمارهٔ ۹۸ز من بخت سیه برگشته چون برگشته مژگانت
  3. شمارهٔ ۹۹رشک می آیدم ز پیرهنت
  4. شمارهٔ ۱۰۰چه سان از رخ دهم نسبت به ماهت
  5. شمارهٔ ۱۰۱از بی وفایی یار دارم بسی شکایت
  6. شمارهٔ ۱۰۲دلا تا چند ابجد تا کی ابتث
  7. شمارهٔ ۱۰۳تو شاه حسنی و داری ز مشک بر سر تاج
  8. شمارهٔ ۱۰۴داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.