پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۷۳

چنانم ساقی ازمی کرده سرمست

که می نشناسم از پا سر، سر از دست

نمی دانم چه می در ساغرش بود

که هشیاران شدنداز بوی او مست

مگر جانان ما درفکر ما نیست

که می بینم درتن جان ما هست

ز من تنها نه دل بشکست آن شوخ

که عهدخویش را هم نیز بشکست

چنان زد چشم او از مژه تیری

که ما را تا به پر بر سینه بنشست

بده می ساقیا کم خور غم عمر

که ناید باز چون تیر ازکمان جست

دلم دیوانگی ها کرد تا شد

به زنجیر سر زلف توپا بست

مکن بار دلم ز این بیش ترسم

خبر گردی که بار افتاد وخرخست

بلنداقبال شدهرکس که چون من

به راه عشق اوچون خاک شدپست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۵دلبر ما نه همی طره پر خم با اوست
  2. شمارهٔ ۷۶چشم ما را نور از دیدار توست
  3. شمارهٔ ۷۷قدمن کاین سان خمیده است از خم ابروی توست
  4. شمارهٔ ۷۸آیه والشمس وصف روی توست
  5. شمارهٔ ۷۹باشد دلم ز روی روی جناب دوست
  6. شمارهٔ ۸۰نه همی حسن چهره دارددوست
  7. شمارهٔ ۸۱کس نگوید ختن وتبت وتاتاری هست
  8. شمارهٔ ۸۲گفتم که تو را نیست وفاگفت کمی هست
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.