پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۷

هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است

هرکجا می‌گذرم قصه دلدار من است

هر که دریافت که من عاشق دلدار شدم

می‌برد رشک و دمادم پی آزار من است

دل و دین از کف من برد و مرا کافر کرد

کافرم تا رخ و زلفش بت و زنار من است

عجبی نیست که بیمار بود نرگس دوست

عجب این است که بیمار پرستار من است

غم دلدار نخواهم ز برم دور شود

زآنکه در خلوت دل محرم اسرار من است

حاجت شمع و چراغم نبود در شب تار

تا که مهتاب رخش شمع شب تار من است

گفتمش باعث دیوانه دلی چیست مرا

گفت از جلوه رخسار پری‌وار من است

گفتم آید به چه کار این دل خون گشته بگفت

این متاعی است که شایستهٔ بازار من است

گفتمش ده خبر از شعر بلنداقبالم

گفت شیرین چو لب لعل شکر بار من است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است
  2. شمارهٔ ۶۰از پریشانی ندام زلف مشتق گشته است
  3. شمارهٔ ۶۱مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
  4. شمارهٔ ۶۲شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته است
  5. شمارهٔ ۶۳تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
  6. شمارهٔ ۶۴زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده است
  7. شمارهٔ ۶۵تا به زلفت پیچ وخم افتاده است
  8. شمارهٔ ۶۶از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.