پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۶

لب لعل تویاقوت روان است

کزواشکم چو یاقوت روان است

نبینم چون دهانت درمیان هیچ

مگر وصف دهانت درمیان است

به شکر خنده دندانت عیان شد

وجودی درعدم دیدم نهان است

چو دیدم چشم وابروی توگفتم

که ترکی مست در دستش کمان است

چه باک ار زرد رخ چون زعفرانم

که اشکم سرخ همچون ارغوان است

چه پرسی حال دل ازمهر رویت

که این چون ماهتاب آن چون کتان است

بلنداقبال جانش بر لب آمد

چو دورش از بر آن آرام جان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۸بها را چکنم من که چون خزان به من است
  2. شمارهٔ ۵۹تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است
  3. شمارهٔ ۶۰از پریشانی ندام زلف مشتق گشته است
  4. شمارهٔ ۶۱مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
  5. شمارهٔ ۶۲شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته است
  6. شمارهٔ ۶۳تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
  7. شمارهٔ ۶۴زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده است
  8. شمارهٔ ۶۵تا به زلفت پیچ وخم افتاده است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.