پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۸

بها را چکنم من که چون خزان به من است

خزان به برگ رزان چون کندچنان به من است

به جز وفا چه بدی دیده است از من زار

که اوبه گفته بدگوی بدگمان به من است

چه حاجت است به حور وجنان مرا ای شیخ

که یار حور من وکوی او جنان به من است

بهای بوسی اگر صد هزار جان گیری

بگو هنوز که مغبونم وزیان به من است

خطا چه سر زده از من که آن پری پیکر

ز من بری شده اینگونه سر گران به من است

به حیرتم که چه کوکب به طالع است مرا

که هر چه جور وجفا دارد آسمان به من است

روا بودکه بخوانی مرا بلند اقبال

دمی که آن مه بی مهر مهربان به من است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰از پریشانی ندام زلف مشتق گشته است
  2. شمارهٔ ۶۱مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
  3. شمارهٔ ۶۲شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته است
  4. شمارهٔ ۶۳تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
  5. شمارهٔ ۶۴زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده است
  6. شمارهٔ ۶۵تا به زلفت پیچ وخم افتاده است
  7. شمارهٔ ۶۶از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است
  8. شمارهٔ ۶۷امشب اسماعیل شب را عیدقربان کرده است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.