پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۶۱

مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است

با سر زلفت حدیث اومطول گشته است

دروجود جوهر فرد اشتباهی داشتم

از دهانت پیش من اکنون مدلل گشته است

چشمت ار دارد مژگان لشکر افراسیاب

هم دل من از دلیری رستم یل گشته است

ای بت شکر لب شیرین سخن کز هجر تو

انگبین در کامم از تلخی چو حنظل گشته است

بی رخ چون مشعلت دنیا به چشمم تیره شد

گرچه این دل در برم سوزان چومشعل گشته است

ساقیا می ده که مفتاحش بوددر دست دوست

دراگر میخانه را دید مقفل گشته است

یار باشدما وما اومنعم از عشقش کند

زاهد بیچاره را بنگر که احول گشته است

تیغ خونریزی که دارد یار از ابرو هر کجا

این بلنداقبال اوبنشسته مقتل گشته است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
  2. شمارهٔ ۶۴زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده است
  3. شمارهٔ ۶۵تا به زلفت پیچ وخم افتاده است
  4. شمارهٔ ۶۶از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است
  5. شمارهٔ ۶۷امشب اسماعیل شب را عیدقربان کرده است
  6. شمارهٔ ۶۸توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده است
  7. شمارهٔ ۶۹از سیه چشم توروزم سیه است
  8. شمارهٔ ۷۰دهر ومافیها که شد موجود از بهر علی است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.