پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۹

تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است

مرحبا ز ایندست وبازو تا به پر بنشسته است

هرکجا سروی بودقمری نشیند بر سرش

بر سر سرو قدت بینم قمر بنشسته است

بر لب لعل توهرکس دید خالت را بگفت

کاین مگس باشد که بر شیرین شکر بنشسته است

لیک من گویم که بر شیرین لب توخال تو

خسرو پرویز گویا با شکر بنشسته است

زلف رقاصت مسلم گشته در بازیگری

پای چنبر کرده بر دوشت به سر بنشسته است

شمع هم چون من مگر عاشق به رخسار توشد

کز غمت می سوزد و شب تا سحر بنشسته است

چون من او را هم بلند اقبال اگر خوانی رواست

هرکه را همچون تو دلداری به بر بنشسته است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
  2. شمارهٔ ۶۲شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته است
  3. شمارهٔ ۶۳تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
  4. شمارهٔ ۶۴زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده است
  5. شمارهٔ ۶۵تا به زلفت پیچ وخم افتاده است
  6. شمارهٔ ۶۶از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است
  7. شمارهٔ ۶۷امشب اسماعیل شب را عیدقربان کرده است
  8. شمارهٔ ۶۸توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.