پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۴

آتشی کز توگلستان من است

چاه و زندان تو بستان من است

زخم کز تیغ توباشد مرهم است

درد کزعشق تودر مان من است

هر چه آید ز تو ای دوست نکوست

اجل گرگ تو چوپان من است

من ندارم خبر از مذهب ودین

عشق رخسار تو ایمان من است

از غمت بس که فشانم اختر

آسمان درغم دامان من است

سزد ار طعنه زنم بر مه ومهر

بس که مهرت به دل وجان من است

هر که داراست بلند اقبال است

ز این گهرها که به عمان من است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶لب لعل تویاقوت روان است
  2. شمارهٔ ۵۷هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
  3. شمارهٔ ۵۸بها را چکنم من که چون خزان به من است
  4. شمارهٔ ۵۹تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است
  5. شمارهٔ ۶۰از پریشانی ندام زلف مشتق گشته است
  6. شمارهٔ ۶۱مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
  7. شمارهٔ ۶۲شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته است
  8. شمارهٔ ۶۳تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.