پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۲

بارم اندر کوی یارم درگل است

درگل است ار بارم اندر منزل است

دادن جان باشد آسان درغمش

زندگانی بی وجودش مشکل است

شمع را می بینم امشب بر سر است

از غم یار آنچه ما را در دل است

در خیال زلف چون زنجیر او

هر که مجنون کرده خود را عاقل است

نیست خاکی کز غمش بر سر کنم

هر کجا خاکی است از اشکم گل است

کس نپردازد به عقل از عشق دوست

آب تا باشد تیمم باطل است

ای بت سیمین بدن سنگین دلت

تا کی از حال دل ما غافل است

جورکم کن با بلنداقبال کو

مدح گوی پادشاه عادل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴آتشی کز توگلستان من است
  2. شمارهٔ ۵۵این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
  3. شمارهٔ ۵۶لب لعل تویاقوت روان است
  4. شمارهٔ ۵۷هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
  5. شمارهٔ ۵۸بها را چکنم من که چون خزان به من است
  6. شمارهٔ ۵۹تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است
  7. شمارهٔ ۶۰از پریشانی ندام زلف مشتق گشته است
  8. شمارهٔ ۶۱مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.