پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

گفتم چه علاج است مرا گفت وصال است

گفتم به وصال تو رسم گفت خیال است

در هجر رخ دوست مرا عمرفزون شد

روزیش چوماهی شده ماهیش چو سال است

گفتم که صبوری کنم از هجر دلم گفت

از من مطلب صبر که این امر محال است

لب تشنه چنانم به وصالش که توگوئی

مستسقیم و او به مثل آب زلال است

از کوکب بختم نشد آگاه منجم

کورا چه بود نام که دایم به وبال است

از زهره جبینی است که چشمم چو سهیل است

ز ابروی هلالی است که قدم چوهلال است

آشفته دلی های من آمدهمه زان زلف

گر حال و حظی هست مرا ز آن خط وخال است

گیرد خبر ازحال من ار یار بگوئید

کز مویه چو موئی شده از ناله چو نال است

اقبال من از عشق رخ دوست بلند است

نه از زر و سیم است نه ازمنصب و مال است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
  2. شمارهٔ ۵۴آتشی کز توگلستان من است
  3. شمارهٔ ۵۵این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
  4. شمارهٔ ۵۶لب لعل تویاقوت روان است
  5. شمارهٔ ۵۷هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
  6. شمارهٔ ۵۸بها را چکنم من که چون خزان به من است
  7. شمارهٔ ۵۹تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است
  8. شمارهٔ ۶۰از پریشانی ندام زلف مشتق گشته است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.