پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۰

زلف تو سرکش است و دل من مشوش است

ز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

دیدم که صبر خار و فراق توآتش است

از بهر بردن دل من چشم مست تو

دایم به زلف پرشکنت در کشاکش است

بر بوده چهره تو دل از دست شیخ وشاب

باد آفرین به جان توچهرت چه دلکش است

تیر و کمان چو از مژه و ابروی تو داشت

هر کس که دید چشم تو را گفت آرش است

حاجت کجا بودبه می کوثرش دگر

هر کس ز باده لب لعل تو سرخوش است

اقبال من که گشته به عالم چنین بلند

از فیض عشق آن بت عیار مهوش است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲بارم اندر کوی یارم درگل است
  2. شمارهٔ ۵۳ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
  3. شمارهٔ ۵۴آتشی کز توگلستان من است
  4. شمارهٔ ۵۵این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
  5. شمارهٔ ۵۶لب لعل تویاقوت روان است
  6. شمارهٔ ۵۷هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
  7. شمارهٔ ۵۸بها را چکنم من که چون خزان به من است
  8. شمارهٔ ۵۹تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.