پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۶

اگر در آینه روزی جمال خویش ببینی

زحال من شوی آگه به روز من بنشینی

زهی به صنعت باری زماه فرق نداری

جز این که اومه گردون بودتوماه زمینی

نه آفتاب ونه نوری و نه پری و نه حوری

نه آدمی نه فرشته هم آن تمام وهم اینی

ندانمت به چه مانی که جان وجان جهانی

نگیری ار به خطایم نگارخانه چینی

چو پا به عشق نهادم دلی به دست تودادم

بگوکجاست چه شد کو تو را که گفت امینی

اگر که ناصر دین شه شود ز حال تو آگه

که خصم دولت وجانی وشورملت ودینی

کند سیاست وگوید که فتنه ای توبه ملکم

بگو جواب چه گویی چو گویدت که چنینی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۸ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی
  2. شمارهٔ ۵۰۹ای وجودت مظهر لطف الهی
  3. شمارهٔ ۵۱۰ای گدای در توهر شاهی
  4. شمارهٔ ۵۱۱به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهی
  5. شمارهٔ ۵۱۲سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائی
  6. شمارهٔ ۵۱۳با سنگ بت سنگدلم گفت ز مائی
  7. شمارهٔ ۵۱۴تنها همی نه با من با هر کس آشنائی
  8. شمارهٔ ۵۱۵من به پیش خویش می پنداشتم یارم توئی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.