پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۲

سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائی

که از آدم نیامد چون توفرزندی به زیبائی

دهانت عارفان را شد دلیل نیستی اما

ز هستی دم زندگاه سخن تا خود چه فرمائی

روا باشد که عطاران همه بندند دکان را

به آرایش اگر تاب وگره از زلف بگشائی

پریشان حال جمعی منتظر بنشسته در راهت

بیا از پرده بیرون کن تماشای تماشائی

چو رفتی از برم رفت از سرم هوش از دلم طاقت

بیاید آنچه از من رفته باز ار در برم آئی

چه پروائی دگر از روز محشر دارد ای زاهد

کسی کودیده باشد محنت شبهای تنهائی

چو چنگ از بار غم افسوس نخل قامتم خم شد

نیامد چون به چنگم تاری از آن زلف خرمائی

بلند اقبال وصف از آن لب شیرین مگر گوید

که می بینم دکان رابسته هر جا هست حلوائی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۴تنها همی نه با من با هر کس آشنائی
  2. شمارهٔ ۵۱۵من به پیش خویش می پنداشتم یارم توئی
  3. شمارهٔ ۵۱۶از چیست ترشرویی؟ بهر چه تلخ گویی؟
  4. شمارهٔ ۵۱۷روا نباشد اگر گویمت که مه روئی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.