پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۵

نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینی

ز حسن خود شوی آگه به روز من بنشینی

عدوی پیر وجوانی بلای تاب وتوانی

به جلوه دشمن جانی به عشوه آفت دینی

میان ماه وفلک با تو هیچ فرق ندیدم

جز اینکه اوست مه اسمان تو ماه زمینی

بگوکه مشک ازین پس کسی به فارس نیارد

که تو به هر خم گیسو هزار تبت و چینی

بدادمت دل وگفتم نگاهداری از او کن

زدی شکستیش آخر مرا گمان که امینی

دگر به حور و به غلمان نگاه می نکند کس

تو را هر آنکه ببیند که در بهشت برینی

دلا اگر شده اقبال تو بلند به عالم

پس از برای چه دایم شکسته بال و غمینی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۷چشمت خدای داده که صاحب نظر شوی
  2. شمارهٔ ۵۰۸ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی
  3. شمارهٔ ۵۰۹ای وجودت مظهر لطف الهی
  4. شمارهٔ ۵۱۰ای گدای در توهر شاهی
  5. شمارهٔ ۵۱۱به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهی
  6. شمارهٔ ۵۱۲سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائی
  7. شمارهٔ ۵۱۳با سنگ بت سنگدلم گفت ز مائی
  8. شمارهٔ ۵۱۴تنها همی نه با من با هر کس آشنائی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.