پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۸

ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی

یعنی که خون شوی وز چشمم به در شوی

فرموده دوست نیست به دیوانگان حرج

کن سعی تا ز زلف وی آشفته تر شوی

گر عاشقی بعارض دلدار همچومن

باید به پیش تیر ملامت سپر شوی

هیچ از دهان دوست حکایت نمی کنم

ترسم ازرازهای نهانی خبر شوی

خون گشته ای دلا ونیی کامل العیار

جا کن به زلف یار که تا مشک تر شوی

چون وچرا مکن که چنین شد چنان نشد

حکم است تامطیع قضا وقدر شوی

نه تند شو نه ترش نما رو نه تلخ گو

شیرین به کام تا که چو شهد وشکر شوی

اقبال تو بلندشود همچو من اگر

از خاک راه خوارتر وپست تر شوی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۰ای گدای در توهر شاهی
  2. شمارهٔ ۵۱۱به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهی
  3. شمارهٔ ۵۱۲سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائی
  4. شمارهٔ ۵۱۳با سنگ بت سنگدلم گفت ز مائی
  5. شمارهٔ ۵۱۴تنها همی نه با من با هر کس آشنائی
  6. شمارهٔ ۵۱۵من به پیش خویش می پنداشتم یارم توئی
  7. شمارهٔ ۵۱۶از چیست ترشرویی؟ بهر چه تلخ گویی؟
  8. شمارهٔ ۵۱۷روا نباشد اگر گویمت که مه روئی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.