پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۲

چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنی

گفتم بده بوسی ز لب گفتا حرارت می کنی

گفتم که جان ودل زمن بستان بهای بوسه ات

گفت از که است این مایه ات کاکنون تجارت می کنی

برکف گرفتم غبغبش هی بوسه کردم بر لبش

گفتا که چون غارتگران تا چند غارت می کنی

من هم زدست جور تو دارم دل ویرانه ای

ویرانه دل ها را اگر میل عمارت می کنی

خنجر ز مژگان می کشد هر کس که بیندمی کشد

با چشم مست خود بگو تا کی شرارت می کنی

من خود به قتل خویشتن خود را بشارت می دهم

وقتی به قتل من اگر بینم اشارت می کنی

گفتی که ترک عاشقی تا جان به تن داری مکن

ای دل بلنداقبال را نیکو وزارت می کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۴سروها دیده ام به هر چمنی
  2. شمارهٔ ۵۰۵نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینی
  3. شمارهٔ ۵۰۶اگر در آینه روزی جمال خویش ببینی
  4. شمارهٔ ۵۰۷چشمت خدای داده که صاحب نظر شوی
  5. شمارهٔ ۵۰۸ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی
  6. شمارهٔ ۵۰۹ای وجودت مظهر لطف الهی
  7. شمارهٔ ۵۱۰ای گدای در توهر شاهی
  8. شمارهٔ ۵۱۱به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.