پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۵۰۱

بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنی

کعبه خواهد شد کلیسا منزل آنجا گر کنی

از رخ زیبا ید بیضای موسی باشدت

نی عجب از لب هم اعجاز مسیحا گر کنی

زاهد از روز قیامت کی دیگر گوید سخن

از قد وقامت قیامت را تو بر پا گر کنی

غارت دل میکنی ناخورده می از چهر خویش

چون کنی رخساره را گلگون ز صهبا گر کنی

از طبیبان کی دگر منت کشم در روزگار

از لبان خویش دردم را مداوا گر کنی

خوی را ای دل به شمع عارضش پروانه کن

نیستی در عاشقی مردان پروا گر کنی

همچومن شاید بلند اقبال گردی در جهان

ازجهان واله آن ترک تمنا گر کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۳در کجائی شب و روز ای دل اگر یار منی
  2. شمارهٔ ۵۰۴سروها دیده ام به هر چمنی
  3. شمارهٔ ۵۰۵نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینی
  4. شمارهٔ ۵۰۶اگر در آینه روزی جمال خویش ببینی
  5. شمارهٔ ۵۰۷چشمت خدای داده که صاحب نظر شوی
  6. شمارهٔ ۵۰۸ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی
  7. شمارهٔ ۵۰۹ای وجودت مظهر لطف الهی
  8. شمارهٔ ۵۱۰ای گدای در توهر شاهی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.