پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۹

ز آتشین رخ آتشم تا کی به خرمن می زنی

خرمنم را سوختی تا چند دامن می زنی

پادشاه کشور حسنی برای نظم وملک

زلف را تا سرکشی کرده است گردن می زنی

دل دهانت را دلیل نقطه موهوم گفت

گفتمش داری یقین یا حرفی از ظن می زنی

چاک زخم تیغ ابرویت پذیرد کی رفو

بر دل از مژگان مرا بیهوده سوزن می زنی

از ملاحت سفره بر لیلا وعذرا می کنی

وز لطافت طعنه بر شیرین ار من می زنی

در بیابان دزد اگر ره می زند در تیره شب

تو میان انجمن در روز روشن می زنی

غازیان حفظ تن از پیکان به جوشن می کنند

توبه دل پیکانم از زلف چو جوشن می زنی

ای بلنداقبال گردد نرم کی آن سخت دل

مشت را بیهوده بر سندان آهن می زنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۱بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنی
  2. شمارهٔ ۵۰۲چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنی
  3. شمارهٔ ۵۰۳در کجائی شب و روز ای دل اگر یار منی
  4. شمارهٔ ۵۰۴سروها دیده ام به هر چمنی
  5. شمارهٔ ۵۰۵نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینی
  6. شمارهٔ ۵۰۶اگر در آینه روزی جمال خویش ببینی
  7. شمارهٔ ۵۰۷چشمت خدای داده که صاحب نظر شوی
  8. شمارهٔ ۵۰۸ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.