پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۸

عجب از چشم سیه راهزنی

آفت جان ودل مرد و زنی

هم به خد عبرت ماه فلکی

هم به قد غیرت سروچمنی

نه چه گفتم توکجا ومه وسرو

که تو هم گلرخ وهم سیم تنی

گو نیارند دگر مشک به فارس

که تو از زلف ختا وختنی

جان به در کی برد ازدست تو دل

بسکه جادوگر وپرمکر و فنی

شکر از هند نیارند دگر

بسکه شکر لب وشیرین دهندی

اگر ای دل تو بلنداقبالی

دایم ازچیست که اندر حزنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۰تو آتشین رخ اگر سر به زیر آب کنی
  2. شمارهٔ ۵۰۱بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنی
  3. شمارهٔ ۵۰۲چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنی
  4. شمارهٔ ۵۰۳در کجائی شب و روز ای دل اگر یار منی
  5. شمارهٔ ۵۰۴سروها دیده ام به هر چمنی
  6. شمارهٔ ۵۰۵نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینی
  7. شمارهٔ ۵۰۶اگر در آینه روزی جمال خویش ببینی
  8. شمارهٔ ۵۰۷چشمت خدای داده که صاحب نظر شوی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.