پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۵

زدستم بر نمی آید که در زلفت زنم چنگی

همان بهتر که در پایت نهم سر را به نیرنگی

چومن نی هم همانا درد عشقت را به دل دارد

که هر دم می کشد افغان ز هر بندی به آهنگی

بجز زلفت نمی بینم پریشان حالتی چون خود

دهانت باشد ار باشد چومن پرشور ودلتنگی

نگفتم ازمکافات عمل غافل مشو آخر

ز خط بنشست برآئینه رخساره ات زنگی

خلاف اینکه مه راجا به خرچنگ است می بینم

گرفته است از رخ وزلف تو جا درماه خرچنگی

به وصف زلفت ار گشتم پریشان گوعجب نبود

که چشم مستت از دستم ربودار بود فرهنگی

به امیدی که وقت صلح بوسی از تو بستانم

همی خواهم که باشد با منت گه صلح وگه جنگی

به شیرینی شکر باشد به کامم ریزی ار زهری

به ازتاجم به سر باشد به فرقم گر زنی سنگی

شهان همچون بلنداقبال می گشتندسربازش

تو را سلطان اگر در فوج خود می کرد سرهنگی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۷بیاد ابروی تو شد قدم به شکل هلالی
  2. شمارهٔ ۴۸۸نه همچوعارض تو به گلشن بود گلی
  3. شمارهٔ ۴۸۹چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی
  4. شمارهٔ ۴۹۰دین ودل برده ازکفم صنمی
  5. شمارهٔ ۴۹۱بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمی
  6. شمارهٔ ۴۹۲بوی یار مهربان آیدهمی
  7. شمارهٔ ۴۹۳آن مه فکنده از زلف بررخ حجاب نیمی
  8. شمارهٔ ۴۹۴آشوب شهری شورجهانی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.