پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۰

دین ودل برده ازکفم صنمی

که به بزمش رهم نداده دمی

گفتمش هیچ نیست در تو وفا

گشت خندان وگفت هست کمی

گفتم از دوریت هلاکم گفت

از هلاک توباشدم چه غمی

گفتم از رهروان عشق توام

گفت چه باشدت به هر قدمی

گفتم او را ستم مکن گفتا

نیست عاشق که ترسد از ستمی

شکوه ها گفتم از قضا وقدر

گفت کم گو سخن ز بیش وکمی

نه عجب گر شوم بلند اقبال

التفاتش اگر کندکرمی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۲بوی یار مهربان آیدهمی
  2. شمارهٔ ۴۹۳آن مه فکنده از زلف بررخ حجاب نیمی
  3. شمارهٔ ۴۹۴آشوب شهری شورجهانی
  4. شمارهٔ ۴۹۵نمی شنیدم اگرگاهی از لبت سخنی
  5. شمارهٔ ۴۹۶گفتی از چیست که شیرین سخنی
  6. شمارهٔ ۴۹۷سروقد غنچه دهن گل بدنی
  7. شمارهٔ ۴۹۸عجب از چشم سیه راهزنی
  8. شمارهٔ ۴۹۹ز آتشین رخ آتشم تا کی به خرمن می زنی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.