پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۹

چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی

در پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی

گر کسی بر هر چه یزدان داده روزی قانع است

کی کجا منت کشد هرگز ز جود حاتمی

من به دل گفتم سخن شد شهره در هر انجمن

ای دریغا نیست در عالم رفیق محرمی

چشم گریانست کس باشد به روز ار مونسی

شمع سوزان است و بس دارم به شب گر همدمی

جز تو نبود کس اگر ظاهر شود یوسف رخی

آن توئی وبس بود در دهر اگر عیسی دمی

پادشاهانند در عالم بسی با تاج وتخت

آن سلیمان زمان باشد که داردخاتمی

چشمت ار دارد ز مژگان لشکر افراسیاب

هم مرا باشد بحمدالله دل چون رستمی

می کند ناسور زخم ار بشنود بوئی ز مشک

مشک زلفت زخم دل را گشته نیکومرهمی

ابر چون چشم بلنداقبال گرید کی کجا

چون نماید خودنمایی پیش دریا شبنمی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۱بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمی
  2. شمارهٔ ۴۹۲بوی یار مهربان آیدهمی
  3. شمارهٔ ۴۹۳آن مه فکنده از زلف بررخ حجاب نیمی
  4. شمارهٔ ۴۹۴آشوب شهری شورجهانی
  5. شمارهٔ ۴۹۵نمی شنیدم اگرگاهی از لبت سخنی
  6. شمارهٔ ۴۹۶گفتی از چیست که شیرین سخنی
  7. شمارهٔ ۴۹۷سروقد غنچه دهن گل بدنی
  8. شمارهٔ ۴۹۸عجب از چشم سیه راهزنی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.