پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۶

گفتی از چیست که شیرین سخنی

ای صنم بسکه توشیرین دهنی

وصف لعل شکرین تو مرا

شهره کرده است به شیرین سخنی

پیش زلفت ندهد بوبه مشام

عنبر اشهب ومشک ختنی

گوبه چشمت نکند فتنه بپا

گوبه زلفت نکند راهزنی

که شوداگه اگر شهزاده

که چنین فتنه هر انجمنی

گردن زلف تو راخواهد زد

بهتر است اینکه خوداورا بزنی

تا ببنیم به چشمت چه کند

مختصر گویمت اندر محنی

نه چه گفتم که اگر شهزاده

بیندت با همه صاحب فطنی

می کند چشم تو را تیر انداز

دهدت منصب ضیغم فکنی

با همه اهرمنی زلف تو را

می دهد قرب اویس قرنی

با همه راهزنی می دهدش

در سپه داری خودمؤتمنی

پیشت آید چو بلنداقبالت

مکن آن روز به او ما ومنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۸عجب از چشم سیه راهزنی
  2. شمارهٔ ۴۹۹ز آتشین رخ آتشم تا کی به خرمن می زنی
  3. شمارهٔ ۵۰۰تو آتشین رخ اگر سر به زیر آب کنی
  4. شمارهٔ ۵۰۱بت پرستی می کنم جا در کلیسا گر کنی
  5. شمارهٔ ۵۰۲چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنی
  6. شمارهٔ ۵۰۳در کجائی شب و روز ای دل اگر یار منی
  7. شمارهٔ ۵۰۴سروها دیده ام به هر چمنی
  8. شمارهٔ ۵۰۵نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.