پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۷

بیاد ابروی تو شد قدم به شکل هلالی

نمی شود دل من گاهی از خیال تو خالی

مگر که دیده منجم قد و رخ تو که داده

خبر زغارت وغوغا به تیر ماه جلالی

چه جوئی از دل زارم چه پرسی از من وکارم

برو درآینه بنگر که تا شود به تو حالی

مرا به بندگی خود قبول کن دو سه روزی

ببین به روزچهارم به شهر حاکم ووالی

حلال نیست می اما به من حرام نباشد

چوهست ازکف وجام تو نوشمش به حلالی

در آب شورگهر پرورش نماید ودلبر

در آب شیرین داده است پرورش به لألی

کس ار بلند شد اقبال او ز منصب و دولت

بلند آمده اقبال من ز حضرتعالی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۹چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی
  2. شمارهٔ ۴۹۰دین ودل برده ازکفم صنمی
  3. شمارهٔ ۴۹۱بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمی
  4. شمارهٔ ۴۹۲بوی یار مهربان آیدهمی
  5. شمارهٔ ۴۹۳آن مه فکنده از زلف بررخ حجاب نیمی
  6. شمارهٔ ۴۹۴آشوب شهری شورجهانی
  7. شمارهٔ ۴۹۵نمی شنیدم اگرگاهی از لبت سخنی
  8. شمارهٔ ۴۹۶گفتی از چیست که شیرین سخنی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.