پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۲

ای نازنین شمایل آشوب عقل وهوشی

از مشک زلف عطار از لب شکرفروشی

هنگام رزم ای ترک مژگان وزلف داری

خنجر به کف چه گیری بر تن زره چه پوشی

از شوق دیدنت ما سر تا به پا چوچشمیم

اما تودر خموشی پا تا به سر چو گوشی

با دوستان پیرو بنشین بگو وبشنو

دلتنگ از چه روئی آخر چرا خموشی

مژگان چونیش زنبور داری وجای دارد

زیرا که درحلاوت ز آب دهان چونوشی

رویت ندیده دادیم از دست دین ودل را

وا حسرتا گر از ما رخساره را نپوشی

وز صبر غوره می شد وزمی غم توطی شد

چندای بلنداقبال از هجر درخروشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۴همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی
  2. شمارهٔ ۴۸۵زدستم بر نمی آید که در زلفت زنم چنگی
  3. شمارهٔ ۴۸۶توعجب سست عهد وسخت دلی
  4. شمارهٔ ۴۸۷بیاد ابروی تو شد قدم به شکل هلالی
  5. شمارهٔ ۴۸۸نه همچوعارض تو به گلشن بود گلی
  6. شمارهٔ ۴۸۹چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی
  7. شمارهٔ ۴۹۰دین ودل برده ازکفم صنمی
  8. شمارهٔ ۴۹۱بوسه دل از لعل جان بخشت هوس داردهمی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.