پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۹

تو راکه گفته ندانم که این چنین باشی

به خصم دوست وبا دوستان به کین باشی

تورا چه غم اگرم کشته بینی اما من

بمیرم از غمت ار بینمت غمین باشی

به حورعین وبه جنت چه حاجت است مرا

که کوی توست بهشت وتوحور عین باشی

بود به ماه دوهفته تو را چه فرق جز اینک

در آسمان بود آن وتو در زمین باشی

من آن زمان که بدیدم رخ تو را گفتم

که آفت دل وجان خصم عقل ودین باشی

به سیر باغ چه حاجت بود تورا که توخود

گل وبنفشه وشمشاد ویاسمین باشی

به قصد صید دل خسته بلنداقبال

کمان کشیده ز ابروی و در کمین باشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۱توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشی
  2. شمارهٔ ۴۸۲ای نازنین شمایل آشوب عقل وهوشی
  3. شمارهٔ ۴۸۳بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشی
  4. شمارهٔ ۴۸۴همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی
  5. شمارهٔ ۴۸۵زدستم بر نمی آید که در زلفت زنم چنگی
  6. شمارهٔ ۴۸۶توعجب سست عهد وسخت دلی
  7. شمارهٔ ۴۸۷بیاد ابروی تو شد قدم به شکل هلالی
  8. شمارهٔ ۴۸۸نه همچوعارض تو به گلشن بود گلی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.