پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۶

اگر آن مهربان یارم شود مهمان شب و روزی

نیارد خوشتر از آن روز وشب دوران شب وروزی

به فیروزی شبم چون روز وروزم عید نوروز است

اگر چون جان کندجا در برم جانان شب وروزی

ز بیخوابی وبی تابی کس از شب روز نشناسد

ز عشقت پیش خلقی گرکشم افغان شب وروزی

قیامت را ودوزخ را کسی انکار اگر دارد

گرفتارش کن اندر زحمت هجران شب وروزی

نبندد باغ را در باغبان دیگر به روز و شب

تفرج را کنی گر جای در بستان شب وروزی

شب وروزی مه وخورشید اگر بینند رخسارت

نخواهد شد دگر خورشید ومه تابان شب وروزی

بلند اقبال را پرسیدم از زلف ورخ آن مه

بگفتا نیست در عالم چواین وآن شب وروزی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۸نه مایلی به چه رنجش که یار ما باشی
  2. شمارهٔ ۴۷۹تو راکه گفته ندانم که این چنین باشی
  3. شمارهٔ ۴۸۰چون شانه را به طره طرار می کشی
  4. شمارهٔ ۴۸۱توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشی
  5. شمارهٔ ۴۸۲ای نازنین شمایل آشوب عقل وهوشی
  6. شمارهٔ ۴۸۳بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشی
  7. شمارهٔ ۴۸۴همچو چهرت کی بود آتش چوزلفت دودکی
  8. شمارهٔ ۴۸۵زدستم بر نمی آید که در زلفت زنم چنگی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.