پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۴

مگرنه جان منی پس چرا ز من دوری

بیا که راحت روحی ومایه سوری

ز آدمی چو توحاشا که دروجود آید

فرشته ای وز نوری پری ویا حوری

چنانکه جان به تن و دل به بر بود مستور

میان جان ودل من مدام مستوری

تورا چه حاجت کافور و مشک ازعطار

که خودبهزلف چومشک وبه رخ چو کافوری

رسد اگر به لبت شهد شورخواهد شد

به شهد آن نمکین لب ز بسکه پرشوری

عجب نه کآب دهان توانگبین باشد

چرا که ازمژه مانند نیش زنبوری

محال عقل بودجمع نور با ظلمت

ز زلف وچهره توچون جمع ظلمت ونوری

کنم ز مرمر وبلور بستر وبالین

به سینه ز آنکه چومرمر به ساق بلوری

دل ار بگفت تورا تا مرا کشی از هجر

بکن فدای توگردم بدآنچه مأموری

مرا هلاک کن از درد هجر وباک مدار

به حکمآنکه چومأمور بوده معذوری

شدم به عشق تومشهور چون بلنداقبال

بدان صفت که تودر حسن روی مشهوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۶اگر آن مهربان یارم شود مهمان شب و روزی
  2. شمارهٔ ۴۷۷گمان مکن که اگر بد کند کسی به کسی
  3. شمارهٔ ۴۷۸نه مایلی به چه رنجش که یار ما باشی
  4. شمارهٔ ۴۷۹تو راکه گفته ندانم که این چنین باشی
  5. شمارهٔ ۴۸۰چون شانه را به طره طرار می کشی
  6. شمارهٔ ۴۸۱توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشی
  7. شمارهٔ ۴۸۲ای نازنین شمایل آشوب عقل وهوشی
  8. شمارهٔ ۴۸۳بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.