پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۲

مگر گشتی اسیر سروقدی چون من ای قمری

که بندی چون دل خودبینمت بر گردن ای قمری

به چوب از باغ سروت را نماید باغبان بیرون

خرامان سوی باغ آید اگر سرو من ای قمری

مگو درروزگار ار هست همچون سرو من کوکو

که سرو تو ندارد چشم وزلف رهزن ای قمری

گرفتم سروتودارد قدی رعنا چو سرومن

ولی کس سیم ساق است وکجا سیمین تن ای قمری

کس ار سرومرا بیندمن از این رشک می میرم

تو سروت جلوه گر باشد به هر مردوزن ای قمری

نشستن بر سر سرو این نه شرط دوستی باشد

به دشمن چون توگستاخی کندکی دشمن ای قمری

بلند اقبال را دائم بود این آرزو در دل

که باشد چون تو با سرو خود اندر گلشن ای قمری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۴مگرنه جان منی پس چرا ز من دوری
  2. شمارهٔ ۴۷۵چرا به کار جهان روز و شب به تدبیری
  3. شمارهٔ ۴۷۶اگر آن مهربان یارم شود مهمان شب و روزی
  4. شمارهٔ ۴۷۷گمان مکن که اگر بد کند کسی به کسی
  5. شمارهٔ ۴۷۸نه مایلی به چه رنجش که یار ما باشی
  6. شمارهٔ ۴۷۹تو راکه گفته ندانم که این چنین باشی
  7. شمارهٔ ۴۸۰چون شانه را به طره طرار می کشی
  8. شمارهٔ ۴۸۱توبه زلف از پی آزار دلم شانه کشی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.