پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۰

نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری

نروید سرو در بستان به بستان گر گذار آری

توئی آن بت که دین بت پرستی را دهند از کف

اگر بینند رویت را برهمن های فرخاری

دگر از هند سوی فارس نارد کاروان شکر

تعالی الله ز شیرین لب ز بس قندوشکرباری

چه حاجت آنکه مشک آرنداز چین وختن دیگر

تو اندر چین زلف خویش از بس مشک تر داری

غم عشق تومی باشد گران باری به دوش من

مکن وامانده ام از درد هجر خودز سربازی

به دامان وصالت کی رسد دست من مسکین

به حال من کند رحمی ز فضل خود مگر باری

بلند اقبال شاید گردد آزاد از غم هجرت

کند گردون اگر شفقت کند طالع اگر یاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۲چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داری
  2. شمارهٔ ۴۶۳دل ز آهن تو سیم تن داری
  3. شمارهٔ ۴۶۴وفا گر بگوئیم داری نداری
  4. شمارهٔ ۴۶۵مرا ای آسمان تا کی دمی آسوده نگذاری
  5. شمارهٔ ۴۶۶میان دلبران باشد مرا یک یار عیاری
  6. شمارهٔ ۴۶۷فغان که یار ندارد به ما سر یاری
  7. شمارهٔ ۴۶۸چون تونبودآدمی در دلبری
  8. شمارهٔ ۴۶۹نه همی تنها دل ودین از کف من می بری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.