پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۶

میان دلبران باشد مرا یک یار عیاری

که جز او با کس دیگر مرا نبودسرو کاری

کس ازتاتار وتبت مشک اگر آرد خطا باشد

که اندر چین هر تاری ز زلفش هست تاتاری

که گوید چشم مستش دل برد از دست هشیاران

به عهد چشم مستش کس مگردیده است هشیاری

به هرجا هست بیماری پرستارش شود مردم

دل من را پرستاری نماید چشم بیماری

رخت راماه می خوانم قدت را سرو می گفتم

گر آن را بود گفتاری گر این می داشت رفتاری

ز زلف مشک افشانت گره بگشود چون شانه

دکان را بست در هر جا که دکان داشت عطاری

به حسن ار نیست اندر خیل خوبان چون تو یک دلبر

ز عشقت چون بلنداقبال بی دل هست بسیاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۸چون تونبودآدمی در دلبری
  2. شمارهٔ ۴۶۹نه همی تنها دل ودین از کف من می بری
  3. شمارهٔ ۴۷۰جام می در دست بگرفت وبه من گفت آن پری
  4. شمارهٔ ۴۷۱تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
  5. شمارهٔ ۴۷۲مگر گشتی اسیر سروقدی چون من ای قمری
  6. شمارهٔ ۴۷۳دلا منال گراز یار خویشتن دوری
  7. شمارهٔ ۴۷۴مگرنه جان منی پس چرا ز من دوری
  8. شمارهٔ ۴۷۵چرا به کار جهان روز و شب به تدبیری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.