پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۵

مرا ای آسمان تا کی دمی آسوده نگذاری

نمی‌دانم چه کین است این که اندر دل ز من داری

زنی بر خرمن جان دوستان را دائما آتش

به جز بر کشتزار دشمنان جائی نمی‌باری

غلط می‌باشد ار من از تو در عالم وفا جویم

که جز تخم جفا در مزرع خاطر نمی‌کاری

مرا هر کس که باشد دوست داری دشمنی با او

کس ار دشمن بود با من ز جان و دل بدو یاری

ز زهر قهر تو هرگز نخواهد شد کسی ایمن

چو اندر آستین حضرت خیرالبشر ماری

عجب دون‌پرور و ناکس‌نوازی الحذر از تو

گلی از بهر هر خار و برای هر گلی خاری

بلند اقبال را نبود هوای همسری با تو

چرا پیوسته با او از دل و جان خصم خونخواری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۷فغان که یار ندارد به ما سر یاری
  2. شمارهٔ ۴۶۸چون تونبودآدمی در دلبری
  3. شمارهٔ ۴۶۹نه همی تنها دل ودین از کف من می بری
  4. شمارهٔ ۴۷۰جام می در دست بگرفت وبه من گفت آن پری
  5. شمارهٔ ۴۷۱تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
  6. شمارهٔ ۴۷۲مگر گشتی اسیر سروقدی چون من ای قمری
  7. شمارهٔ ۴۷۳دلا منال گراز یار خویشتن دوری
  8. شمارهٔ ۴۷۴مگرنه جان منی پس چرا ز من دوری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.