پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۷

فغان که یار ندارد به ما سر یاری

مگر کندمددی فضل حضرت باری

سفیدگشت مرا موی در سیه بختی

امان ز گردش گردون و چرخ ز نگاری

از آن زمان که ز من گشته یار من بیزار

ز زندگی دل و جانم گرفته بیزاری

به روز وشب نبود مونسم به جز افغان

به سال ومه نشودهمدمم مگر زاری

شنیده ام که بودچشم یار من بیمار

برو طبیب که خوش صحبتی است بیماری

مگو بگفته ناصح چرا ندادم دل

ربوده دل ز کفم طره اش به طراری

از آن زمان که گرفتار عشق گشته دلم

ندیده ام به برگلرخان مگر خواری

بتا بیا وخلاصم کن از غم هجران

چه باک اگر گذری بر سرم به غمخواری

چو لاله زار بود دامن بلند اقبال

ز بسکه خون دل ازدیده می کند جاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۹نه همی تنها دل ودین از کف من می بری
  2. شمارهٔ ۴۷۰جام می در دست بگرفت وبه من گفت آن پری
  3. شمارهٔ ۴۷۱تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
  4. شمارهٔ ۴۷۲مگر گشتی اسیر سروقدی چون من ای قمری
  5. شمارهٔ ۴۷۳دلا منال گراز یار خویشتن دوری
  6. شمارهٔ ۴۷۴مگرنه جان منی پس چرا ز من دوری
  7. شمارهٔ ۴۷۵چرا به کار جهان روز و شب به تدبیری
  8. شمارهٔ ۴۷۶اگر آن مهربان یارم شود مهمان شب و روزی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.