پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۱

از طلعت اگر ماهی گفتار چرا داری

وز قامت اگر سروی رفتار چرا داری

خون دل ما خوردی از لعل لبت پیداست

حاشا نتوان کردن انکار چرا داری

صنعان صفت از دستم بردی دل و دین اززلف

ای بت نیی ار ترسا زنار چرا داری

با اینکه به لب داری اعجاز مسیحائی

از چشم نمی دانم بیمار چرا داری

ای ترک اگر از لب ضحاک نمی باشی

بر دوش ز دو گیسو دومار چرا داری

ای زلف نگار من هندوئی وکافر دل

جا ورنه چوهندویان درنار چرا داری

چون وصل نشدحاصل از یار بلنداقبال

از چراغ شکایت کن از یار چرا داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۳دل ز آهن تو سیم تن داری
  2. شمارهٔ ۴۶۴وفا گر بگوئیم داری نداری
  3. شمارهٔ ۴۶۵مرا ای آسمان تا کی دمی آسوده نگذاری
  4. شمارهٔ ۴۶۶میان دلبران باشد مرا یک یار عیاری
  5. شمارهٔ ۴۶۷فغان که یار ندارد به ما سر یاری
  6. شمارهٔ ۴۶۸چون تونبودآدمی در دلبری
  7. شمارهٔ ۴۶۹نه همی تنها دل ودین از کف من می بری
  8. شمارهٔ ۴۷۰جام می در دست بگرفت وبه من گفت آن پری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.