پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۸

اگر از زلف تودر دست من افتد تاری

پا به هر جا نهم از مشک شودتاتاری

ماه بودی چورخت داشت اگر گیسوئی

سروگشتی چو قدت بودش اگر رفتاری

چشم مست تو ز بس هوش وخرد برده زدست

نیست درعهد تودیگر به جهان هشیاری

تومگر شانه زدی گیسوی مشکل افشان را

که دراین شهر نمانده است دگر عطاری

گفتی ازناله من خلق نخوابند به شب

من در آن وقت که نالم نبود بیداری

چون من از عشق تودلداده اگر بسیار است

چون تودرحسن نباشد به جهان دلداری

ترسم آنگه شوی آگه ز بلنداقبالت

که نباشد زمن سوخته دل آثاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۰نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری
  2. شمارهٔ ۴۶۱از طلعت اگر ماهی گفتار چرا داری
  3. شمارهٔ ۴۶۲چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داری
  4. شمارهٔ ۴۶۳دل ز آهن تو سیم تن داری
  5. شمارهٔ ۴۶۴وفا گر بگوئیم داری نداری
  6. شمارهٔ ۴۶۵مرا ای آسمان تا کی دمی آسوده نگذاری
  7. شمارهٔ ۴۶۶میان دلبران باشد مرا یک یار عیاری
  8. شمارهٔ ۴۶۷فغان که یار ندارد به ما سر یاری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.