پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۷

اگر زآن زلف مشک افشان به چنگ افتدا مرا تاری

نپندارم که باشد ملک چینی یا که تاتاری

دلم را برده از کف سنگدل شوخ دل آزاری

که با ما نیست او را جز دل آزاری دگرکاری

کنی یار اگر آزارم که دست از عشق بردارم

به جانتگر بری از تن سرم را نیست آزاری

بیا بگشا نقاب از چهر وبنما روی چون مه را

که دارد ناصح من با من از عشق توانکاری

ببالد مشک تاتاری اگر از بوخطا باشد

به کف باد صبا را باشد از زلف توتا تاری

رخت گنجی بود از حسن زلفت بی سبب نبود

که چنبر گشته وخوابیده رویش چون سیه ماری

دو چشم مست توکاین سان بردهوش وخرد از سر

نپندارم که دیگر باشد اندر شهر هشیاری

اگر از دردهجرت گشته ام بیمار غم نبود

که باشد یاد وصلت مر مرا نیکو پرستاری

نباشد از وفا کس چون بلنداقبال درعالم

اگرهمچون تو باشند از جفا وجوربسیاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۹بینم ای ترک عجب خونخواری
  2. شمارهٔ ۴۶۰نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری
  3. شمارهٔ ۴۶۱از طلعت اگر ماهی گفتار چرا داری
  4. شمارهٔ ۴۶۲چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داری
  5. شمارهٔ ۴۶۳دل ز آهن تو سیم تن داری
  6. شمارهٔ ۴۶۴وفا گر بگوئیم داری نداری
  7. شمارهٔ ۴۶۵مرا ای آسمان تا کی دمی آسوده نگذاری
  8. شمارهٔ ۴۶۶میان دلبران باشد مرا یک یار عیاری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.