پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۴

زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندی

کشدمانند نی افغان به آهنگی زهر بندی

مگر کردی اسیر سرو قد خویش قمری را

که چون من بردل او را هم به گردن هشته ای بندی

نکورویا گرت بیم ازگزند چشم بد نبود

چرا برآتش رخ هشته ای از خال اسپندی

من از آندم که دیدم زلف چون زنار بر دوشت

کشیدم ناله چون ناقوس وترسا گشته ام چندی

سزدای نوجوان از حسن خود گر بر جهان نازی

که دهر پیرمانندت نزائیده است فرزندی

کشم بار غمت را همچوکاهی با تن لاغر

بلی مشتاق را چون کاهی آید کوه الوندی

کسی همچون بلنداقبال اندر عاشقی نبود

تورا از حسن اگرباشد به عالم مثل ومانندی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۶برقع ز رخ گشودی دل ازکفم ربودی
  2. شمارهٔ ۴۵۷اگر زآن زلف مشک افشان به چنگ افتدا مرا تاری
  3. شمارهٔ ۴۵۸اگر از زلف تودر دست من افتد تاری
  4. شمارهٔ ۴۵۹بینم ای ترک عجب خونخواری
  5. شمارهٔ ۴۶۰نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری
  6. شمارهٔ ۴۶۱از طلعت اگر ماهی گفتار چرا داری
  7. شمارهٔ ۴۶۲چرا با دیگران مهر و وفا با من ستم داری
  8. شمارهٔ ۴۶۳دل ز آهن تو سیم تن داری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.