پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۲

خواستم بینم رخت را لن‌ترانی‌گو شدی

آبرو بر باد دادم بس که آتش‌خو شدی

ما همه کوریم و بی‌نوریم آن کو چشم داشت

دید و دانست اینکه اندر جلوه از هر سو شدی

تیغ بر رویت ز ابرویت کشیده چشم تو

یافتم اکنون که از بهر چه جوشن‌مو شدی

صید دل را شاهبازی گر به رفتاری چو کبک

چنگل شیری ز مژگان گر به چشم آهو شدی

لوحش الله گلسِتانی گشته‌ای پا تا به سر

سَرو‌ْقامت غنچه‌لب گل‌چهره نسرین‌بو شدی

رستم ایران و حُسن و دلبری می‌گفتمت

چشم بد دور از رخت می‌بینمت برزو شدی

جز گنه از ما نمی‌آید ز بس هستیم بد

وز تو جز بخشش نمی‌شاید ز بس نیکو شدی

شانه می‌گفتا به زلفش ره ندارد کس چو من

خوب ای دل در بر چوگان زلفش گو شدی

یاد داری گفتمت خواهی بلنداقبال شد

در همان روزی که با دلدار هم‌زانو شدی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۴زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندی
  2. شمارهٔ ۴۵۵عجب ای ترک بی وفا بودی
  3. شمارهٔ ۴۵۶برقع ز رخ گشودی دل ازکفم ربودی
  4. شمارهٔ ۴۵۷اگر زآن زلف مشک افشان به چنگ افتدا مرا تاری
  5. شمارهٔ ۴۵۸اگر از زلف تودر دست من افتد تاری
  6. شمارهٔ ۴۵۹بینم ای ترک عجب خونخواری
  7. شمارهٔ ۴۶۰نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری
  8. شمارهٔ ۴۶۱از طلعت اگر ماهی گفتار چرا داری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.