پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۱

تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی

تا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی

نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرار

گشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی

هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفش

از بس همی بلای دل وخصم جان شدی

ما درددل به جز تونگوئیم پیش کس

زیرا که محرم دل پیر وجوان شدی

ناگفته دادی آنچه دلم داشت آرزو

ای غائب از نظر چه عجب غیب دان شدی

بودی هر آنچه بودی وهستی وجز تو نیست

گفتم بسی غلط که چنین یا چنان شدی

اقبال ما که گشته چنین در جهان بلند

زآنروبود که بادل ما مهربان شدی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۳گفتم ای عشق ده مرا پندی
  2. شمارهٔ ۴۵۴زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندی
  3. شمارهٔ ۴۵۵عجب ای ترک بی وفا بودی
  4. شمارهٔ ۴۵۶برقع ز رخ گشودی دل ازکفم ربودی
  5. شمارهٔ ۴۵۷اگر زآن زلف مشک افشان به چنگ افتدا مرا تاری
  6. شمارهٔ ۴۵۸اگر از زلف تودر دست من افتد تاری
  7. شمارهٔ ۴۵۹بینم ای ترک عجب خونخواری
  8. شمارهٔ ۴۶۰نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده برداری
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.