پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۷

گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی

داغی به دل زارم از این درد نهادی

بگشودهر آن عقده که اندر دل ما بود

بستی چو به ما عهد وز رخ پرده گشادی

دل را به دل ار ره بود از چیست که گاهی

از ما نکنی یاد وشب وروز به یادی

من آدمی این سان به جهان هیچ ندیدم

در حسن ولطافت به یقین حور نژادی

با مادر آن شوخ بگوئید که خود گو

گر حور نیی بچه حور از چه بزادی

من قند به شیرینی آن لعل ندیدم

پستان مگر از شهد به لعلش بنهادی

من هر چه زیاد از توکنم وصف چو بینم

از وصف من وصد چومن از حسن زیادی

با درد وغم عشق رخت خرم وشادم

گر از غم و درددل من خرم و شادی

اقبال بلنداست کسی را که تو با او

بنشستی ومی خوردی وهی بوسه بدادی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۹گشودی زلف مشک افشان جهان رامشکبو کردی
  2. شمارهٔ ۴۵۰دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردی
  3. شمارهٔ ۴۵۱تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
  4. شمارهٔ ۴۵۲خواستم بینم رخت را لن‌ترانی‌گو شدی
  5. شمارهٔ ۴۵۳گفتم ای عشق ده مرا پندی
  6. شمارهٔ ۴۵۴زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندی
  7. شمارهٔ ۴۵۵عجب ای ترک بی وفا بودی
  8. شمارهٔ ۴۵۶برقع ز رخ گشودی دل ازکفم ربودی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.