پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۳

گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای

گفتا بلی گفتم چرا ارزان چنان فرموده ای

گفتا بده بستان زمن گفتم به کف دارم ثمن

گفتا در این داد وستد گفتم زیان فرموده ای

گفتا اگر دانشوری تفسیر کن واللیل را

گفتم تو خود از موی خود شرح و بیان فرموده ای

گفتا که از والشمس گومعنی چه فهمیدی از او

گفتم زروی خویشتن او را عیان فرموده ای

گفتا لب لعلم دهد بر مرده جان عیسی صفت

گفتم چه حاصل چون ز من او رانهان فرموده ای

گفتا چرا پیر و جوان هستند درشورو فغان

گفتم ز بس تاراج دل از این وآن فرموده ای

گفت ای بلنداقبال من چون شدبلنداقبال تو

گفتم به وصل خود مرا چون میهمان فرموده ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۵دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی
  2. شمارهٔ ۴۳۶دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
  3. شمارهٔ ۴۳۷ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
  4. شمارهٔ ۴۳۸تعالی الله چه دولت بر سر استی
  5. شمارهٔ ۴۳۹کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
  6. شمارهٔ ۴۴۰چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی
  7. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  8. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.