پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۵

دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی

از عشق روی ومویتو دارم عجب روز و شبی

خورشید چون آید بودروز و شود شب چون رود

داری ز چهر و طره تو در روز و شب روز وشبی

چون ظلمت ونورجهان باشد ز موی و روی تو

پیدا به عالمگشته است از این سبب روز و شبی

ساغر مرا چشم است ومی خون دل است وناله نی

گر چیده ام درهجر توبزم طرب روز وشبی

گفت ای بلنداقبال من چونی زهجرم گفتمش

دور از تو فارغ نیستم از درد وتب روز و شبی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۷ای دل بیا برای تو دارم بشارتی
  2. شمارهٔ ۴۳۸تعالی الله چه دولت بر سر استی
  3. شمارهٔ ۴۳۹کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی
  4. شمارهٔ ۴۴۰چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی
  5. شمارهٔ ۴۴۱نه چون چشم تو دیدم چشم مستی
  6. شمارهٔ ۴۴۲گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
  7. شمارهٔ ۴۴۳ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
  8. شمارهٔ ۴۴۴چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.