پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۴

چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتی

بسی شیرین زبان بودی چه تندوتلخ گو گشتی

ز شرم عارضت خورشید تابان منکسف آمد

مگر امروز با خورشید رخشان روبرو گشتی

چرا ای شانه از حال دل زارم نیی آگه

تو کاندر حلقه های زلف دلبر موبه مو گشتی

دلا در هرزه گردی گشتی آخر شهره در عالم

ز بس کاندر سراغ ماهرویان کو به کو گشتی

شدی گه معتکف درچین گیسوی پریرویان

به پیش زلف چون چوگانشان گاهی چو گوگشتی

نگفتم با پریشان زلف جانان همنشین کو شو

کنون دیدی که همچون من پریشان تر از او گشتی

بلنداقبال از آن گشتی بلند اقبال درعالم

که از قید علایق رستی و بی آرزو گشتی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۶گر طالعم کند به وصالت حمایتی
  2. شمارهٔ ۴۴۷گفتی دهمت بوسی ودیدی که ندادی
  3. شمارهٔ ۴۴۸ای دوست که ترک دوستان کردی
  4. شمارهٔ ۴۴۹گشودی زلف مشک افشان جهان رامشکبو کردی
  5. شمارهٔ ۴۵۰دیوانه ام ای شوخ پری وار توکردی
  6. شمارهٔ ۴۵۱تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
  7. شمارهٔ ۴۵۲خواستم بینم رخت را لن‌ترانی‌گو شدی
  8. شمارهٔ ۴۵۳گفتم ای عشق ده مرا پندی
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.